تبلیغات
ادبیات عشق - غریب کاظمین ویژه نامه شهادت جانسوز حضرت امام موسی بن جعفر الكاظم (ع)

غریب کاظمین ویژه نامه شهادت جانسوز حضرت امام موسی بن جعفر الكاظم (ع)




امشب رضا ز سوز جگر گریه مى ‏كند
مانند سیل ز ابر بصر گریه مى‏ كند
تنها پسر نه، دختر چشم انتظار هم
از داغ جانگداز پدر گریه مى ‏كند


«السلام علیک یا عَلَم الدین و التّقوی
السلام علیک یا خازن علم النبیین
السلام علیک یا نائب الاوصیاء السابقین
السلام علیک یا مولی موسی بن جعفر و رحمه‏اللّه و برکاته»
*شهادت غریبانه ی امام کاظم-ع تسلیت باد*


این بهار است؛ در زنجیر می آید .
این بهار است؛ با زنجیر می آید.
این زنجیرهای سوخته، عزای کسی را گرفته که روزها، 
برای شان قرآن خوانده بود...
دلم هوای کاظمین کرده،
دلم بوی تو را می دهد،
کاش این همه زنجیر را می توانستم پاره کنم و به سویت بشتابم!
کاش من هم رها و آسمانی بودم!
کاش من هم یکی از این همه کبوتر باشم که به دیوارهای این زندان می کوبند!
دارند می آورندت؛ پیچیده در جامه ای از خون و زنجیر.
می خواهم دلم را تکه تکه کنم.
این آخرین سطر دلتنگی ها و آخرین ترانه اندوه من است.
دلم را آرام کن، خشمم را فرو نشان و دهانم را ببند!
باید از تو صبر بیاموزم، کظم غیظ کنم و از تو یاد بگیرم
که چگونه با زنجیر می توان به عرش رسید.


امروز تقویم‏ها در سکوت خود فقدان تو را به سوگ نشسته‏ اند.
معصومه علیهاالسلام در پایان انتظار خود، اشک بر گونه‏ ها دوانیده است.
کبوتران حرم دخترت، شور و شوق پرواز را از دست داده‏ اند 
و ماتم آن گنبد طلایی، آسمان را سیاه می‏ کند.
معصومه جان! تسلیت!


هنوز از پس لحظه ‏های دور، نجواهای عاشقانه ‏ات را می‏شود شنید.
حک کرده‏اند بر تن تمام خشت‏ ها و ستون ‏های زندان، مرام صبوری‏ ات را.
اینک نوبت توست؛ گلی از بوستان فاطمه علیه السلام .
باز هم دستان پاییز کدورت یاس غربت دیده ‏ای را چیده هر دم!
بی‏کرانگی‏ ات را چهار گوشه زندان، تاب حضور ندارند. 
عطر سخن ‏هایت، می‏نواخت جان‏ های مشتاق را.
عطر سخن‏ هایت، فرو می ‏پاشید شیرازه قدرت
پوشالی خفاشان شب ‏پرست را.
عطر سخن‏ هایت، در هجوم هوایی مسموم
به رویش فرامی‏خواند جوانه‏ ها را.
نور حضورت چشم‏ ها را به بیداری دعوت می‏کرد.
توطئه چیده شد؛ خورشید را، از آسمان‏ ها گرفتند
و در کنج زندان به زنجیر کشیدند
تا غل و زنجیرها، همدم اوقات آسمانی‏ ات شوند 
و میله‏ های زندان، پای ناله‏ های شبانه ‏ات قد بکشند.
چه کند این حلقه‏ های آهنی، با این همه روسیاهی و شرمندگی؟
اما تاریکنای زندان هم نتوانست روشنان 
حضور تو را خاموش کند.
عطر نیایش ‏های عاشقانه ‏ات، حصارها را درهم شکست. 
چه جان ‏های به خواب رفته ‏ای که از حقیقت منتشر
شده گلوی تو، جرئت جوانه زدن یافتند!
مگر می‏شود باب معرفت و حکمت را بست؛
وقتی که آن باب، باب الحوائج باشد؟!
دری گشوده ‏ای از چشم ‏اندازه ای جاودانگی، رو به معصیت
کارترین جان‏ های گرفتار شده.
در ازدحام گرگ‏ ها و خفاش ‏ها جان‏ پناه آهوان رمیده‏ ای
بودی که تشنه معرفت بودند.
در محبس هارون بودی، در حصار گرفتار بودی؛
اما باران حضورت بر هوای کاظمین می‏ بارید.
اعجازهای همیشه‏ ات را میله ‏های زندان هم جرئ
ت حاشا نداشت. عطر نیایش ‏های شبانه ‏ات، پیراه
ن تقوا پوشاند بر قامت دقایق گناه‏کار.
اینک، به سر سلامتی آمده است دنیا، اندوه «رضا» را.
بهشت، در فراسو آغوش گشوده است رهایی‏ ات را.
تابوت توست بر شانه‏ های غریبی تاریخ. 
خداحافظ، چهارده سال صبوری مطلق!
خداحافظ، معصومیت محض در هجوم دقایق ظلم! 
باب الحوائج! چهارده سال رنج مداوم، تمام شد.

زنجیرها آب می‏شوند.
زنجیرها می‏سوزند.
زنجیرها از خجالت می‏سوزند.
چه قدر پروانه زیر این عبا جمع شده!
مگر این گل محمد صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله ، 
کجا می‏خواست برود 
که سنگینی این همه بند، رهایش نمی‏کنند؟
نگاه کن مچ پاهایش را!
نگاه کن، دُرست مثل پاهای اسیران شام است
چه قدر ایستاده نماز عشق خوانده! 
جگرم را آتش زدی بغداد؛ جگرت آتش بگیرد!
این همه هستی من است 
که بر شانه‏ های شکسته شهر، 
از زندان بیرون می‏آورند.
این باب الحوایج است، 
خدای کرم است، 
سراسر خشوع است؛ 
بگذار خودم را سبک کنم!
این‏که می‏بینی می‏آید، 
مردی است که همه زخم‏های مرا می‏دانست، 
این عشق است؛ خود عشق. 
این بهار است؛ خون آلود می‏آورندش
این بهار است؛ در زنجیر می‏آید
این بهار است؛ با زنجیر می‏آید
این زنجیرهای سوخته، 
عزای کسی را گرفته که روزها، 
برای‏شان قرآن خوانده بود...
دلم هوای کاظمین کرده
دلم بوی تو را می‏دهد
کاش این همه زنجیر را 
می‏توانستم پاره کنم و به سویت بشتابم!
کاش من هم رها و آسمانی بودم!
کاش من هم یکی از این همه کبوتر باشم
که به دیوارهای این زندان می‏کوبند!
دارند می‏آورندت؛ 
پیچیده در جامه ‏ای از خون و زنجیر
می‏خواهم دلم را تکه تکه کنم
این آخرین سطر دلتنگی‏ها 
و آخرین ترانه اندوه من است.
دلم را آرام کن، 
خشمم را فرو نشان و دهانم را ببند!
باید از تو صبر بیاموزم، 
کظم غیظ کنم و از تو یاد بگیرم 
که چگونه با زنجیر می‏توان به عرش رسید.


این سان كه چشم اهل دل از خون دل تر است 
بهر عزاى حضرت موسى ابن جعفر است
خاك زمین شهر مدینه ز داغ او 
چون آسمان سینه ما لاله پرور است
از یاد زهر و سینه سوزان آن امام 
چشم موالیان حزینش ز خون تر است
پور امام صادق رهبر به مسلمین
نور دو چشم فاطمه و جان حیدر است
با آن كه بود قدرت او قدرت على 
با آن كه علم و دانش او چون پیمبر است
اما صلاح و مصلحت روزگار بود 
تسلیم محض در بر خلاّق اكبر است
عمرش اگرچه گوشه زندان به سر رسید
اما عنایتش به جهان سایه گستر است
او عاشق لقاى خدا بود و در جهان 
زندان و قصر در نظر او برابر است
یك روز با صبورى و یك روز با جهاد 
ترویج دین براى امامان مقدر است
زندان ز شأن و منزلتش هیچ كم نكرد 
یك موى او ز جمله آفاق برتر است
ما ذره ایم در بر نور جمال او 
او مهر آسمان بود و ذره پرور است
فردا كه هر كسى به شفیعى برد پناه 
چشم تمام خلق به موسى بن جعفر است
«خسرو» چه غم ز كثرت عصیان ترا بود 
او شافع گناه تو در روز محشر است


تلخیِ غربتِ زندان و کامِ شیرین آفتاب؟! 
دریا و دیوارهای تنگ؟! کوه و غل و زنجیر؟! 
چه شگفتی ها که این عالم تزاحم، به خود نمی بیند!
وقتی که شب، در این میان خانه به خانه نفوذ کند
و تمام پنجره ها را ببندد؛
هرچه فریاد را خاموش کند و هرچه تولد را به مرگ نزدیک سازد
جز شما، کیست که مشعل به دست بگیرد و راهی بگشاید 
در میان این شب آلودگی مسموم؟!
چه شگفت آور است که آسمان سِیری، تلخی غربت
زندان را به کام شیرین خود بخرد؛
برای فریاد آزادی و دیوارهای تنگ را برای درهم شکستن
بایدهای بی منطق و غل و زنجیر را برای به
تصویر کشیدن شکوه یک زندانی!


ما در ظلمت هارون‏ الرشید جهانیم.
ای از زندان پر کشیده رازهایی را بر ما ببخشا!
شیعیانت را دریاب، ای غریب زندان بی‏کسی که 
درد بی‏ کسی، ما را زمین گیر کرده است.
قصه تنهایی‏ات در زندگی ما جاری است؛ غربت را با نام 
تو می‏شناسیم و از ظلمت، به اسم اعظم تو پناه می‏بریم.
هر وقت در ظلمت تنهایی دلمان می‏گیرد، بی ‏اختیار می‏گوییم: 
«یا موسی ابن جعفر علیه‏ السلام »
ما زنجیری زندان نفس گناهکار خویشیم؛ 
گذشتن از غضب را به ما بیاموز تا عقل الهی
رهنمون تصمیم ‏هامان گردد، ای کاظم!
ای مهار کننده اژدهای نفس و ای ید بیضای علم!
ای موسی خاندان علی علیه ‏السلام ! 
جهان به سخنان گهربار تو و پدران و فرزندانت
محتاج ‏تر است تا علوم خاکی.
شیرینی کلامت را بر ما بچشان!
اشک‏هایمان را رنگ معرفت بخش.
عزای فراقت را به صبر عالمانه مبدل کن!
دعا کن تا شیعیان رنج چندین ساله‏ ات باشیم و علمِ ابدی‏ ات.
حسین امیری 

چهارده سال در عمیق‏ترین سیاهچال جور و ستم هارون، کورترین
گره ‏های ناممکن را به یک اشاره گشودی و با سوز مناجات عاشقانه‏ات
سیاه‏ترین قلب‏ها را به لرزه در آوردی!
یا باب ‏الحوائج!
هنوز در گوش غیرت «صفوان»ها، فریاد آزادگی‏ ات طنین‏ انداز است.
هنوز قدرت پوشالی «هارون الرشید»ها، در هم می‏ریزد
از شکوه و جبروت ملکوتی است.
«فدک» در کلام تو زیبا تفسیر می‏شود.
از نگاه تو «فدک» یعنی تمامیّت ارضی اسلام.
ای قوم‏ محمد صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله را موسی، ای اقیانوس خشم و
غیظ را کاظم، ای پروردگار عالم را عبد صالح!
فرشتگان، به تسبیح در آمدند مقدمت را. 
آسمان‏ها و زمینیان، خون گریستند فقدانت را.
چهارده سال رنج مداوم تمام شد!
دنیا می‏ماند و یتیمی تا همیشه مکرّر!


در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را
نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را
سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم
یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را
پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد
نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را
اگر چه زخم تن دارم کبودی بدن دارم
ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را
حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم
دو چندان می نماید بغض سنگین دعایم را
نمی گویم چه کردم تازیانه با وجود من
ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را
اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان
غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را
علی اکبر لطیفیان


کن روان اشک غم ای شیعه به دامان امروز
تسلیت ده به شهنشاه خراسان امروز
کشته شد موسی بن جعفر ز جفای هارون
زیر زنجیر بلا، گوشه ی زندان امروز


یا حضرت معصومه، ای یادگار زهرا
بزم عزا به پا کن امشب برای بابا
ای شیعیان بیارید عطر و گلاب و قرآن
موسی بن جعفر آزاد، گردد ز کنج زندان


از جهان رفته با قلب خسته
نزد زهرای پهلو شکسته
راحت از جور و زنجیر کین شد
خاک غم بر سر مسلمین شد
خدایا! به حق تن رنجور موسی بن جعفر
فرج مهدی منتظَر را برسان 


هـــــدی بــــیا گـــــوشه زندان نظر کن
بــــــا دیدۀ گریان عـیــــــادت از پدر کُن
اسیر زنجیر ستــم، گردیده با اندوه و غم
موســـــــی بـــــن جعفر، موسی بن جعفر
بـــــــر گو به زهرا مادرت سرت سلامت
دیــــــدار مـــــــوسی و تو در روز قیامت

ایام سوگواری موسی ابن جعفر است 
آن نازنین امام که فرزند حیدر است
باب الحوائج است و هفتمین امام 
آن قبله مراد که ذات اکبر است


قال الامام الکاظم (علیه السلام): 
إنّ الزَّرعَ یَنبُتُ فی السَّهلِ ولایَنبُتُ فی الصَّفا ؛ فكذلكَ الحِكمَةُ تَعمُرُ فی قَلبِ 
المُتَواضِعِ ، ولا تَعمُرُ فی قَلبِ المُتَكبِّرِ الجَبّارِ ؛
لأنّ اللّه‏َ جَعلَ التَّواضُعَ آلَةَ العَقلِ ، وجَعَلَ التَّكبُّرَ مِن آلَهِ الجَهلِ .
هـمـانا زراعـت در خـاك مى ‏روید و روى تخته سنگ نمى‏ روید . حكمت نیز چنین 
است ، در دل شخص فروتن مى روید و در دل انسان متكبّر و گردن
فراز نمى ‏روید ؛ زیرا خداوند فروتنى را ابزار خرد قرار
داده است و تكبّر را ابزار نابخردى .
بحار الأنوار : 78 / 312 / 1 

نظرات مطلب

فرم ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

درباره سایت

  • vasileh2012@gmail.com
    توجه : برای باز شدن مدیا پلیرها و شنیدن صداها و آهنگها از مرور گر Mozilla Firefox وارد شوید .

آخرین عناوین

تصاویر منتخب 2

ادبیات عشق

دلنوشته ها و متون ادبی و اشعار دینی و عرفانی

اطلاعات سایت