پدر روزهای انتظار ویژه نامه شهادت امام حسن عسکری علیه السلام



آفتاب روز هشتم ربیع الاول در حال طلوع بود، 
که آفتابی پرفروغ از دیگر سو غروب می کرد.
او یازدهمین پیشوای آسمانی مردمان، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بود
که شمع وجودش پس از 28 سال پرتوافشانی به خاموشی می گرایید. 
در سالروز شهادت آن امام بار دیگر زمین و آسمان در عزای
سلاله ای پاک از خاندان نبوی سوگوار است
تا با گریه و فغان بر مظلومیت آن امام همام با فرزندش
حضرت ولی عصر (عجل اللّه تعالی فرجه الشریف) هم ناله شود.
شهادت امام عسکری علیه السلام را بر دادگستر جهان
امام زمان (عج)، و تمام روهروان راه آن حضرت، تسلیت می گوییم.


مرثیه سرای تو و چشم انتظار فرزند توایم
از کودکی ات، سجود و سیر و سلوک، به سیمایت نور می افشاند
و عرفان، رخ آرای تو گشته بود.
وقتی بر شانه های تو، جامه فاخر امامت امت نشست
به حبس کج نهادان، آرزده شدی.
پرنده روح تو اما به هیچ میله و قفلی تن نداد؛
که اوج زندان و کنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود 
با معبود؛ «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».
روزها با تشنگی کام تو، با روزه و شب ها با ناله و نوای
مناجات تو پیوسته، رنگ خدا می گرفت.
آن رنج ها و عسرت ها را به صبر و سکوت، به شیوه نیای
بزرگت علی علیه السلام از سر گذراندی و با حضور گسترده
کلامت بر سرزمین های شیعیان، دل آرامشان شدی.
این حضور گرم، از آنِ ارشادگری های تو بود.
سیره و سریرت تو، به سان کهکشانی از نور و منظومه ای
از ستارگان شب، مرز پیدا کردن راه بود از بیراهه، و بدعت ها 
و کژی ها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه می نمود. 
آهسته آهسته، روی در پرده می کشاندی تا دلدادگان کوی تشیع 
را به شیوه مهدی ات مأنوس کنی که:آفتاب می خواهد روی
در نقاب ابر کشد و تا زمانی دور، این گونه بتابد.
مرثیه سرای هجرت توییم و همچنان چشم انتظار رونمایی آفتاب.
«ما در انتظار رویت خورشیدیم»
مصطفی پورنجاتی


کلام نور 
قال الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْكَری علیه السلام:
من لم یتّق وجوه الناس لم یتّق الله.
امام حسن عسکری علیه السلام فرموده اند :
آن که از مردم پروا نکند، از خدا نیز پروا نمى کند.
(بحارالانوار،ج۷۱،ص۳۳۶)


هر شب که دلم برای تو تنگ می‏شود، ابرها در فراق،
با من گریه می‏کنند. کاش به جای خاک، از کلمه آفریده
می‏شدم تا سراپا شعر می‏شدم در ستایش تو! 
تو، پدر غم‏های شیرین روزهای انتظاری. گاهی نوشتن دشوار است
و از تو نوشتن دشوارتر. اشک‏هایم، مرغان دریایی‏اند که ساحل
چشمانم را به بوی غربت حرم تو جست ‏وجو می‏کنند.
اشک‏هایم، کبوترانی ‏اند که آرزو دارند گره دخیل‏هایی شوند که به
ضریحت بسته شده است. بیست و ششمین بهار که پرپر شد 
بالش شب‏هایم خیس می‏شود از خیال 26 بهاری که کوتاه‏تر از
همه پروازها، گذشت.
عمری گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از 6 سال
امامت مهربانی‏هایت بگوید. 
هنوز تنگنای روزهای زندان‏های پی در پی تو، گلوی جهان را می‏فشارد. 
جهان مسموم، هنوز سرفه می‏کند. 
از روزی که تو مسموم شدی، بادها هر ثانیه سرفه می‏کنند. 
بوی رفتنت، خبر شهادت داشت. 
پرنده ‏تر از همه ابرها رفتی. رفتی، تا طلوع تو، در آغاز 
چهاردهمین خورشید بشکند و عطر عدالت، مثل
باران‏های بهاری، جهان را فرابگیرد. 


پدری در دم مرگ است و به بالین پسرش
پسری اشک فشان است به حال پدرش
پدری جام شهادت به لبش بوسه زده
پسری سوخته از داغ مصیبت جگرش
پسری را که بود نبض دو عالم در دست
شاهد داغ پدر آه و دل و چشم ترش
حسن العسکری از زهر جفا می سوزد
حجةابن الحسن از غم شده گریان به برش
چار ساله پسری مانده و صد ها دشمن
که خداوند نگه دارد و از هر خطرش
دشمن افکنده زپا نخل امامت را باز
کند اندیشه به نابودی یکتا ثمرش
خانه را که عدو دست به غارت زده است
اتش ظلم بر افروخته از بام و درش
آه از آن روز که شد غیبت مهدی آغاز
غیبتی را که بود خون شهیدان اثرش
آنکه امروز جهان زنده و قائم از اوست
بار الها که مؤید نفتد از نظرش 
موید


حلقه محاصره، تنگ تر و تنگ تر می شد.
حتی دیوارهای خانه ات، چشم و گوش دشمنانت شده بود. 
در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و دیوار خانه ات را؛
جایی که نفس هایت را می شمردند، ذکرهایت را، پلک زدن هایت 
را، نمازهای طولانی ات را، آیات خیس قرآنی که می خواندی.
بیشتر از هر کس و هر پرنده ای، حال پرنده های گرفتار را می فهمیدی.
دنیایت را تنگ تر از قفس کرده بودند؛ حتی حرف زدن 
را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.
دور تا دورت، سپاه بود و سرباز و تو همچون سرداری، در محاصره
این همه سرباز بودی؛ سرداری بی سپاه که با هیچ کس سر جنگ
نداشت، سرداری که هیچ خونی نریخت و هیچ قلعه ای
را فتح نکرد،با سربازانی که اطرافش بودند.
اگر فتحی هم داشت دل های عاشقانی بود که بوی حقیقت را از
نفس هایش فهمیده بودند.سردار فاتح جان های بی قرار بود؛ 
سرداری بی سپاه، سردار عاشق، سردار بی شمشیر، 
آشنای پرنده های در قفس. 
رودها، مسافر دریای چشم هایت شدند، ابرها، شانه هایت را می پرسیدند.
بهارها، رد پایت را می جستند تا سبز شوند. نسیم ها،
آرزوی بوسیدن لب هایت را داشتند. 
ستاره ها، در آرزوی مردن بر سقف خانه ات، به خواب 
می رفتند و ماه، از آه هایت زنده می شد.
هنوز خاک های باران خورده، بوی روزهای دلتنگی
ابرهای بی قرار دیدنت را می دهند.
روزهاست که تنهایی، بر تن ورم کرده زمین عرق می کند؛ 
اما تو نیستی تا غربت در سایه بلندت ساعتی تلخی ها را فراموش کند.
عباس محمدی


گویا واقعه ای رخ داده است که بادها این گونه پریشانند 
که رودها این قدر بی تابانه می خروشند، که ابرها ناله کنان 
می گریند که زمین این قدر احساس غریبی می کند!
گویا واقعه ای رخ داده است که صدای بی تابی و ضجه فرشتگان
در آسمان ها پیچیده، که اندوه و غم، بر در و دیوارها سایه انداخته
که سامرا سر در گریبان حزن فرو برده!
شاید مصیبتی بزرگ، دامن گیر خاک شده است.
آه، ای یازدهمین ستاره درخشان عشق! 
روشنان حضورت را از آسمان سامرا مگیر؛
تاریکی، افق های پس از تو را تاب نمی آورد.
سایه مهربانی ات را از سر دنیا نگیر؛ 
دست های یتیمی خاک، تا ابد به جست وجوی 
وجود بهارانه ات، در به در خواهد شد.
اگرچه سخت می گذرد برایت، اگرچه لحظه هایت سرخند 
و دلگیر، اگرچه دورت حصاری کشیدند تا فاصله ای
باشد بین تو و دنیا، اگرچه دست های «معتمد»ها
تو را پنهان کردند از چشم ها؛
تنها از ترس حقیقت محضی که از خانه تو برخواهد 
خاست تا عدالت را در زمین فراگیر کند، کسی که پاره تن تو 
بود و وارث بعد از تو! سایه ات را از سرِ زمین مگیر!
هر چند دیوارهای فاصله «بنی عباس» بلندتر می شد، 
عطر حضور آسمانی تو بیشتر منتشر می شد.
هر چه دایره محاصره «معتمد»ها تنگ تر می شد، میدان
جاذبه عشق و محبت تو گسترده تر می شد.
تو در احاطه کینه ها و نفرت ها، در حصار جهل و دشمنی گرفتار 
بودی و آن گاه، با سرانگشت معجزه و غیب، بند 
از پای گرفتاران می گشودی.
آه، مولا! ماجرای تو و کودک دلبندت، آتشی انداخته بود به جان
کوردلان که می پنداشتند می توانند حقیقت محتوم جهان را عوض کنند.
چه زیبا جان ها را به عطر حضور یگانه فرزندت آشنا کردی! 
چه زیبا فلسفه غیبت و ظهور موعود را بیان کردی؛ 
جان ها هنوز در آتش انتظار موعود شعله ورند.
و امروز، روز توست؛ روز تشییع غریبانه تو بر بال فرشته ها
روز رهایی تو از حصار «معتمد»ها.
خدیجه پنجی

می‏رود؛ ولی خشنود و نگران 
می‏گفت «زیبایی چهره، جمال برون است و زیبایی عقل، جمال درون» 
و حالا جمال ظاهرش را بیماری، به یغما برده؛ 
در حالی‏که 28 بهار، بیشتر از عمرش نمی‏گذرد.
می‏رود در حالی که از وصال خشنود است و برای امام خردسال نگران است. 
خسته از نادانی و پراکندگی امت 
«نادانی دشمن است» سربازخانه معتمد، قلعه پرستش نادانی است.
تن رنجور امام علیه‏ السلام چگونه تحمل کند
این همه دشمن و نادانی را؟ 
تن امام بیمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختی
زندان‏های طولانی مدت؛ بیمار این همه نادانی قوم جور است. 
کلید معرفت زمانه می‏رود. باب علم نبوت پر می‏گشاید؛
در حالی که خسته است از جهل و حسادت خلیفه و از پراکندگی امت. 
حسین امیری 


کلام نور
قال الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْكَری (علیه السلام):
لیست العباده كثـره الصیام و الصلـوه و انمـا العباده
كثره التفكـر فى امر الله. 
عبـادت كــردن بـه زیـادى روزه و نـمـاز نیـست, بلكه 
( حقیقت) عبادت,زیاد در كار خدا اندیشیدن است. 
(تحف العقـول ,ص 488.)


السلام علیک یا مولانا یا ابا محمد 
تسلیت گویم من از سوز جگر یابن الحسن 
بر تو از داغ جگرسوز پدر یابن الحسن
من نمی دانم چه حالی داشتی آن دم که زد 
فاطمه از داغ جانسوزش به سر یابن الحسن
صلی الله علیک یا حسن بن علی الزکی العسگری 

السلام علیک یا مولانا یا ابا محمد 
چون امام عسكری چشم از جهان پوشید و رفت 
مهدی او هم ز چشم ما نهان گردید و رفت
جان آن از سوز زهر و جان این از داغ سوخت 
هر یکی با آتش دل چهره بر تابید و رفت
هم پسر دست پدر بوسید و از او رخ نهفت
هم پدر رخسار زیبای پسر بوسید و رفت
صلی الله علیک یا حسن بن علی الزکی العسگری 


السلام علیک یا مولانا یا ابا محمد 
امشب که زمین و آسمان می گرید 
از ماتم عسکری جهان می گرید
جا دارد اگر شیعه خون گریه کند 
چون مهدی صاحب الزمان می گرید
سالروز پرپر شدن یازدهمین گل بوستان امامت و ولایت، تسلیت باد. . .
صلی الله علیک یا حسن بن علی الزکی العسگری 


السلام علیک یا مولانا یا ابا محمد 
پدری در دم مرگ است و به بالین پسرش
پسری اشک فشان است به حال پدرش
پدری جام شهادت به لبش بوسه زده
پسری سوخته از داغ مصیبت جگرش
صلی الله علیک یا حسن بن علی الزکی العسگری

السلام علیک یا مولانا یا ابا محمد 
مى زند آتش به قلبم سوز داغ عسكرى
گیرد امشب اشك من هر دم سراغ عسكرى
شد به سن كودكى فرزند دلبندش یتیم
گشت دُرّ اشك مهدى چلچراغ عسكرى
صلی الله علیک یا حسن بن علی الزکی العسگری 


السلام علیک یا مولانا یا ابا محمد 
یازده بار جهان گوشه ی زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریه ی باران کم نیست
زخم دندان تو و جام پر از خون آبه
ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست
صلی الله علیک یا حسن بن علی الزکی العسگری 


شهـادت جـانگـداز یـازدهمیـن پیشوای شیعیـان جهـان
خورشیدآسمان امامت، سکاندار کشتی هدایت،حضـرت 
امـام حسن عسكری علیه السـلام را به پیشگاه فـرزنـد 
غـائبشان حضرت مهدی صاحب الزمان عجل الله تعالی 
ظهوره وشیعیـان آن امـام همـام تسلیت عرض می كنیم

نظرات مطلب

فرم ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

درباره سایت

  • vasileh2012@gmail.com
    توجه : برای باز شدن مدیا پلیرها و شنیدن صداها و آهنگها از مرور گر Mozilla Firefox وارد شوید .

آخرین عناوین

تصاویر منتخب 2

ادبیات عشق

دلنوشته ها و متون ادبی و اشعار دینی و عرفانی

اطلاعات سایت

ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ