تبلیغات
ادبیات عشق - عصمت هشتم- ویژه نامه شهادت جانگداز آقا امام رضا علیه السلام

عصمت هشتم- ویژه نامه شهادت جانگداز آقا امام رضا علیه السلام


شهــادت جانگداز سلطان ملک طـوس ، امـام انس و جـان
والا مـرد میدان معنویت ، پیشوای هشتم شیعیان ،
 سلطان طوس ، غریب الغربا ،  معین الضعفاء ،
کعبه آمال عاشقان ، ضـامن آهــو ، اختـرفـروزان
آسمان عصمت و طهـارت، گنجینه علـوم الهی، ترجمـان
کتاب وحی الهی و اقیـانوس بیکـران هـدایت ، هشتمین
سکاندار کشتی امامت،ابالحسن آقاعلی بن موسی الرضا
علیـه السلام برسـوگـواران آن امـام همـام تسلیـت بـاد 




امروز، زمینیان به همراهی آسمانیان از درد فراق می گریند
و درسوگ هشتمین کوکب امامت، نوای ماتم سر می دهند؛
چرا که بار دیگر گلی از بوستان نبوی پرپر شد و 
امام علی بن موسی الرضا علیه السلام آن امام مهربانی
و آن پرچمدار ولایت، دوستان خود را در غم هجران خویش فرو برد؛
اما بارگاه ملکوتی اش همچون آفتابی پر شکوه در ملک ایران درخشان
و مأمن غریبان و ضامن دل های پریشان است.
ما امروز همراه و هم نوا با کبوتران حرمش دل را به پنجره
فولاد سپرده و به سوگ می نشینیم.
این روز، بر همه رهپویان و دوستداران آن حضرت تسلیت باد.


دلم گرفته است، دلم به اندازه ی همه ی غروب
به اندازه ی تنهایی تک درختی در کویر گرفته است؛ 
دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور 
افق گم می شود و به اندازه ی راه مدینه تا خراسان گرفته است،
به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ...
به تنهایی خیالهای درهمی که فاصله ی مرا با تاریخ کم می کند 
فرو می روم. مدینه را می بینم. مدینه شهر گمشده ای 
در تاریخ نیست، مدینه همه ی تاریخ اسلام اگر نباشد، نیم بشتر آن است؛
مدینه جای حیات معنوی و محل شنیدن صداهای ملکوتی است.
سال هایی از مرگ «هارون» می گذرد و «امین» دچار
خدعه ی برادر شده است. 
خورشید را از مدینه به سمت مشرق می خوانند و او ناگزیر 
پای در راهی می نهد که انجام آن روشن است. 
مأمون خدعه ای تازه برآورده و امام که تنهایی و غربت معنویت 
را بر هم آمیخته است، در ناگریزی تمام به مرو می آید.
تمامت اسلام بار دیگر تمامت کذرا رو به رو می شود و نیرنگی 
و سقیفه ای دیگر در تاریخ اسلام پا می گیرد.
«مرو» می شود مدینه و مگر هر جا که صدای ملکوت شنیده شود، 
مدینه نیست؟ مگر هرجا که از عطر حضور آل نبی صلی الله علیه و آله 
پر باشد، مدینه نیست، مرو، مدینه می شود
و خواب های آشفته ی مأمون و مأمونیان بیشتر می گردد،
خوب هایی که تعبیر ناگزیر آن سالیان درازی را جامی سرشار
از سرخی و سیاهی مرگ و خورشید جوان آل رسول در
سمت غروب جاودانه می شود
تا تاریخ، دوباره تفریت خوانِ کلمه ای متبرک از کلماتِ خداوند باشد.
خیالم می آشوبد و پنجره ای می جویم تا از رخوت و وحشت 
مرگ آفتاب بیرون آیم؛ تاریخ مرا به خود می خواند. 
در فاصله ای نه چندان دور از طلوع گاه خورشید، ضریحی ر
و به آفتاب چهره گشوده است، ضریحی که زیارت گاه
مشتاقان است و زائران روشن آفتاب است.
دلم گرفته است
دلم به اندازه ی همه ی غروب گرفته است
به اندازه ی غربت طوس
به اندازه ی حرم امام رضا علیه السلام...
محمدرضا تقی دخت


امروز، رواق ها بوی غم گرفته اند. کاینات، هم صدا با صحن، سینه می زنند.
مفاتیح ها، غربتْ خوان نگاهی از ضریح توانَد.
زخم ها از جلوی چشمان تاریخ می گذرند.
به خاطراتِ زهرآگین شب نفرین! به دست های آلوده شورش لعنت! 
امروز، تقویم ها با دیده های پرسوگ، برای دل ها آتش می سرایند.
ای گوشه نشین غریب توس! ما گریه می کنیم برای تنهایی خراسانی ات.
هر چه هست، به مرحمت همین اشک هاست که
سیاهی ها به آیین سپیدی درمی آیند.به لطف این
مراثی ست که دل ازهر چه غبار گناه، خانه تکانی می شود.
امروز و در این عزا، قلب هر کدام از دوستدارانت، زیارت نامه ای
است که در مشهد تو معطر می شود.
چند دفتر پر از ناگفته هاست که تنها در محضر تو خوانده می شود؛
با سوز. گریه ها از سمت بارانی سقاخانه ات می آیند.
سجاده ها از روشن ترین راز شبانه ات می گویند که «وصال» را می خواندی.
تو رفته ای و ما زخم هایی را که بر پیکره قصیده «دعبل»
افتاده است، بازخوانی می کنیم.
قطرات اشک، پیکی می شود به سوی آستانت. 
همه ما تشنه جرعه ای عنایتیم.
و من دلم را به پابوسی آستانت، مژده داده ام، تا برود نگاه کند 
وقتی که زائران، هنگام نماز، آستین بالا می زنند، چگونه حوض
با خوش بویی اذان حرمت، وضو می گیرد.
برود نگاه کند که شیفتگان کوی معرفت آمده اند و دل ها
را روانه کرده اند قسمت بالای سر.
برای این دل، شاید فرصتی باشد که پیرو آن سپید شود.


السلام علیک یا امام الرئوف!
سلام بر تو که مهربانی هایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است.
امروز، سلام اشکبار ما با سوختن «اباصلت» همراه شده است.
ما و او ـ هر دو ـ داغدار خورشیدی هستیم که غروب می کند.
سلام بر تو ای خورشید تابان خراسان که تمام
انگورها، مرثیه خوان واپسین لحظات توانَد.
محمد کاظم بدرالدین


کار تو، همه مهر و وفا بود، رضا جان 
پاداش تو، کی زهر جفا بود، رضا جان 
آن لحظه که پرپر زدی و آه کشیدی 
معصومه مظلومه، کجا بود رضا جان 
بر دیدنت آمد چو جوادت ز مدینه 
سوز جگرش، یا ابتا بود رضا جان 
تنها نه جگر، شمع‌صفت شد بدنت آب 
کی قتل تو اینگونه روا بود، رضا جان 
تو ناله زدی، در وسط حجره و زهرا
بالای سرت نوحه‌سرا بود رضا جان 
یک چشم تو در راه، به دیدار جوادت 
چشم دگرت کرب و بلا بود، رضا جان 
جان دادی و راحت شدی از زخم زبان‌ها 
این زهر، برای تو شفا بود رضا جان 
از آتش این زهر، تن و جان تو می‌سوخت 
اما به لبت، ذکر خدا بود رضا جان 
روزی که نبودیم در این عالم خاکی 
در سینه ما، سوز شما بود رضا جان 
از خویش مران «میثم» افتاده ز پا را 
عمری درِ این خانه گدا بود رضا جان
استاد حاج غلامرضا سازگار


گوشه گوشه حرم را با اشک های غم چراغان کنید 
و به خورشیدی بیندیشید که در سالیان تبرک نفس کشیدنش
چگونه بی دریغ، شب و روز، روشنگر ظلمت زمانه بود.
کبوتران را بگذارید به هر کجای گنبد و هر پنجره ضریح بنشینند و ناله کنند.
پروانه های از آسمان آمده را بگذارید بر گونه های اشک ریزتان
بنشینند و تسلیت باشند
و فرشتگان در راه را، به محفل سوگ خورشید بپذیرید
که تسلاگوی زمین و زمینیانند در عزای شهید خراسان.


امشب، آهوانه در دام سوگ تو گرفتارم.
امشب، آیینه اشک های من فراوان تر از آینه کاری حرم توست.
امشب، دست هایم را به بغض سنگین ضریح گره می زنم و پیشانی 
داغ دارم را چون قلب تپنده ماتم، بر جبین ضریح می سایم.
امشب، پرده های سبز حرم گویا همه سیاهند.
درها و دریچه ها در معبر باد به هم می خورند 
و آهنگ گریه دارند. 
توفان غران در تمام حرم می وزد و تلخی خبر سوگ را 
چون غباری نفس گیر بر سر و روی خلق می پاشد.
تسبیح ها در دستان زائران، لااله الاالله می گویند و 
از سنگ فرش ها ناله سیاه به گوش می رسد.
هیچ کبوتری دانه برنمی چیند و هیچ گنجشکی از روی گنبد
به سمت آسمان نمی پرد و خدا حتی در رثای شهید خویش
آسمان ها را سیه پوش کرده است.
ابرهای بغض تمام دریاها، از هر جای عالم، به آسمان 
اندوهناک توس آمده اند تا گریه های عزادار خود
را بر خاک دلگیر مشهد ببارند.
اینک، زائران تو چتر سیاه بر سر می گیرند و پابه پای آسمان می گریند.
اینک، باران اشک های خلق غم زده از گریه ابرها فراوان تر است.


غریبه ترین مسافر
شنیده ام که مهبان ترین غریبه نوازی!
نذر کرده ام که اگر غربت دلم به نوازش دست های کریمت
آشنای اجابت شود، چهل روز درکنار سقاخانه ات به دست
زائران دلخسته ی تو، کاسه ی آب بدهم تالب تر کنند
به این ترنم که «السلام علیک یا اباعبداللّه علیه السلام»
و آن گاه حدیثِ غربت تو که توسط هزاران راوی حدیث نوشته
شد با ندای غریبانه و بی جوابِ هَلْ مِنْ ناصر» 
حسین علیه السلام پیوند زده شود
و رازی که سال ها در قبرستان سینه های خاموش مدفون مانده
بود برملا گردد که «عشق همواره غریب است!».
مرغ دلت اسیر کوچه های خاکی مدینه بود و هوای پرواز
در هیچ آسمانی جز آسمانِ گرفته ی بقیع ر انداشت
امام وقتی چشمِ عقل مردم انعکاسِ فریب انگیز «حقیقت»
را در آیینه ی دنیای خویش، راست می پندارد، 
می توان امام را به بهانه «ولایتعهدی» از ماین جماعتی
سبزپوش به شهر سیاهِ جفاکاران، تبعید کرد و خدعه ی خویش
را زیر پرده ی غفلتِ دیده های به خواب رفته پنهان نمود.
اما به راستی کدام عهد؟ کدام ولایت؟
این «ولایت» سال هاست که «عهدش» را شکسته اند!
خواستی تا بدرقه ی راهت، اشک وداعی باشد 
برای سفری که بازگشتی نخواهد داشت! 
اما «مدینه» برای تو فقط یک وطن نبود که در شب های
تنهایی طوس، دلتنگش شوی. 
«مدینه» میراثِ غم فاطمه علیهاالسلام بود که نسل در نسل
به بهای خونِ دل، جاودانه شده بود و مأمون (لعنة ا.. علیه) 
می خواست با دور کردن تو از شهر پیامبر صلی الله علیه و آله
نَسَبِ هاشمی ات را پنهان سازد 
و خاطره ی ولایتِ اهل بیت را از اذهان بزداید
تا سلطنتِ خویش را بر دل ها حاکم نماید.
اما نمی دانست که عشق، فاطمه نمی شناسد و کبوترهای عاشق مدین
به یک چشم برهم زدنی، مسافت ولانی مدینه تا طوس را خواهند پیمود
و در گوشه نشینِ حرم امام رضا علیه السلام خواهند گشت!
نمی دانست که نَسَبِ تو به شهر و دیارنیست، به رنگ و ظاهر
نیست تا با پوشیدن لباس سبزِ شیعی بتوان خویشتن
را با امام علیه السلام یک رنگ نمود!
سیادت امام به سبزی دلش برمی گردد که از شجره ی طیبه ی
مادرش فاطمه علیهاالسلام به ارث برده است و «عهد و ولایت» 
او با دروازه های خیبر گشوده شده است و در غدیر ماندگار!
هیچ ابر سیاهی نمی تواند تلالؤ درخشان خورشید امامت را
از نظرهای حقیقت جو، پنهان سازد هرچند آسمان
ذهن ها و دل ها گرفته و ابری باشد!
نزهت بادی


پیکر نحیف غم، روبه روى سقاخانه «از اشک جارى»،
لحظه اى از سوختن باز نمى ایستد. 
چین هاى ماتم، بر جبین مسجد «بالاسر» 
و چهره محزون «گوهرشاد»در همسایگى سوز،
همه و همه حکایت از فراق خورشید دارند.
امروز، عمارت بلند آوازه توس، غربت است 
و بر بالاى این بناى شهیر، کبوترى نیست که نالان نباشد. 
بر بالاى این بناى غریب، 
آسمان نیز به اشک ریزى ابرها تن داده است. 
مشهد، شعرهاى «دعبل» را به همراه دارد 
که هم صدا با رشته هاى روشن باران مى گرید. 
محفلى از مرثیه است و حرم،با تن پوشى از
رنگ هاى عزلت،هم زبان غزل هاى اندوه زاست.
در «بست»ها، جز مقام پرپر عاشقى، 
تصویر دیگرى چشم ها را پر نمى کند.
در قاب امروز، توس را مى بینیم که زهر، 
چونان تیغ وحشى بر اندامش وارد آمده است.
عصیان آشکار انگور است 
و به داغ نشاندن سینه چاکان مسیر رأفت.
اُف بر این دنیا که حبّه هاى زهرآلود را کنار امام روشنى ها آورد! 
آه، اى رقت خراسانى تبار؛ اى توس سر کرده با عشق!
اى انگورهاى نرفته از خاطر! 


خوشه انگور بر زمین می‌افتد؛ دانه‌ها یکی یکی بر زمین می‌غلتند. بوی انگورهای مست، تمام خراسان را پر می‌کند.
مشهد شهید می‌شود، زمین گریه را شروع می‌کند؛ آن قدر بی اختیار می‌گرید که شانه هایش شروع به لرزیدن می‌کند.
زمین می‌لرزد؛ از بلخ تا مشهد، از نیشابور تا قونیه. تمام دنیا از بوی تلخی دانه‌های انگور، دیوانه شده است.
آهوان، صحراهای حیرانی را می‌دوند؛ می‌دوند رد پاهای گم شده را.
جهان، سراسیمه گوش فرا می‌دهد خبر یتمی اش را. کدام حنجره ای تاب آواز این داغ بزرگ را دارد؟
دهان به دهان، زهر دویده در رگ های خورشید خراسان، تلخ می‌چرخد؛ 
بغض تلخی که دهان به دهان می‌شود تا جهان گریه کند تلخی روزهای بی برکت‌اش را، روزهای دوری، روزهای بی غروری را.
بعد از تو کدام خورشیدی سر بلند می‌کند دلگرم، روزهای دلتنگی ما را تا خاک، غربت مان را در رد پاهای مانده بر تنش ببلعد؟ 
چه بسیار کبوترانی که بعد از رفتنت، آواز را فراموش کرده اند! چه بسیار گنجشکانی که بعد از تو، پرواز را بر شاخه‌های درختان فراموش کردند؛
درختانی دور که به خواب فراموشی گنجشکها عادت کرده‌اند.
چه بسیار آهوانی که سال های سال، بی پناهی‌شان را در دامهای گسترده صیادان، به امید دیدنت با اشک زانو زدند.
بعد از تو زمین، زمانهای طولانی تلخی را سپری می‌کند و حنجره‌ها سال هاست که تنها آوازهای تلخ می‌خوانند.
لبها سال‌هاست که لبخند را فراموش کرده‌اند و سال‌هاست که مدار چرخش زمین بعد از تو حلقه‌های اشک چشممان شده است.
نوشته :عباس محمدی


مرغ دلم شور و نوا می کند
ذکر علی بن رضا می کند
می پرد و می رود از سینه ام
آه که عشق تو چها می کند
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا 


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا 
ای اهل وفا خون و دل از دیده ببارید 
کز زهر جفا کشت عدو شمس ولا را
به خواهر او حضرت معصومه بگوئید 
از سوز درون تسلیت این روز عزا را
یا حضرت معصومه سرت باد سلامت 
شد کشته رضا آن گلزار امامت
صلی الله علیک یا سیدنا و مولانا یا ثامن الحجج


اى ضامن هر چه نیاز و اى امام رئوف! ما خود را به پنجره نگاه تو آویخته ایم و چشم هاى آغشته به رازمان را به ضریح تو دوخته ایم. ما را از سقاخانه لطفت سیراب کن.

رغ دلم شور و نوا می کند
ذکر علی بن رضا می کند
می پرد و می رود از سینه ام
آه که عشق تو چه ها می کند


شب شهادت مولای مهرپرور ماست
کسی که سایه لطفش پناهِ کشور ماست
شب شهادت هشتم امام معصوم است
که آستانه او قبله گاه باور ماست
شهادت امام رضا(علیه السلام) تسلیت باد


لجه ای از دریا
قالَ علی بن موسی الرضاعلیه السلام :
الْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَةِ یَعْدِلُ سَبْعینَ حَسَنَةٍ، وَالْمُذیعُ بِالسَّیِّئَةِ
مَخْذُولٌ، وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّیِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ.
امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرموده اند :
انجام دادن حسنه و كار نیك به صورت مخفى ، معادل هفتاد
حسنه است ؛ و آشكار ساختن گناه و خطا موجب خوارى و پستى مى گردد 
و پوشاندن و آشكار نكردن خطا و گناه موجب آمرزش آن خواهد بود.
وسائل الشّیعة : ج 16، ص 63، ح 20990.

نظرات مطلب

فرم ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

درباره سایت

  • vasileh2012@gmail.com
    توجه : برای باز شدن مدیا پلیرها و شنیدن صداها و آهنگها از مرور گر Mozilla Firefox وارد شوید .

آخرین عناوین

تصاویر منتخب 2

ادبیات عشق

دلنوشته ها و متون ادبی و اشعار دینی و عرفانی

اطلاعات سایت

ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ