تبلیغات
ادبیات عشق - مهتاب شب های الفت حسین۩๑۩๑ ۩๑ویژه نامه شهادت مظلومانه حضرت رقیه علیها السلام

مهتاب شب های الفت حسین۩๑۩๑ ۩๑ویژه نامه شهادت مظلومانه حضرت رقیه علیها السلام




السلام علیک یا بنت الحسین شهید 
السلام علیک یا سیدتنا رقیه 
پنجم صفر سالروز شهادت جانگدازسه ساله شهیده کربلا , 
نازدانه آقا اباعبدالله الحسین ، باب الحوائج ، خانم 
حضرت رقیه سلام الله علیها بر شیفتگان خاندان
عصمت و طهارت علیهم السلام تسلیت باد 
وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، 
غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛ 
چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ 
نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده
شام بوی رقیه علیهاالسلام را می دهد، 
رقیه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر
و در دست زینب علیهاالسلام امانت.
زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟
غم سراسر شام را گرفته و گریه ها
باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.



روح وسیع؛ در کالبدی سه ساله
آه رقیه! چگونه پس از تو تشنگی خویش را به آبی فرو نشانیم؛
حال آنکه همواره صدای کودکانه العطش تو در گوشمان طنین افکن است؟!
چگونه ریگزار داغ آشنا به قدم های کوچکت را از یاد ببریم؛
آن هنگام که بر تربت کربلا سجده می کنیم؟!
نمی دانم دستی که کودک سه ساله را سیلی می زند، 
چقدر بزرگ تر از رخسار اوست؟ 
و خارهای بیابان، لطافت قدم های برهنه او 
را چند ضربه شمشیر شدند؟
خرابه ای که اندوه رقیه را در خود جای داده بود،
آن قدر شرم کرد که فرو ریخت؛
اما بی شرمی خاندان ابوسفیان در طلب دنیا، تسلّط بر دختر
بچه ای را نیز غنیمت می دانست برای رسیدن به شادمانی پیروزی.
روح وسیع رقیه در کالبد کوچکش، تکّه ای جا مانده 
از حسین بود که باید پرواز می کرد.
شب هنگام است و سنگباران خرابه، فروکش کرده است. 
اینک، بغض های جهان را در خرابه ای انباشته اند تا خارهای راه
را از پاهای زخمی خود، یکی یکی درآورد؛
ولی صبر تو، ارث به جا مانده از حسین است؛ 
آن هنگام که شهری آسوده سر به بالین گذاشتند و
تو سر از بالین سنگ ها برنداشتی.
رزیتا نعمتی


رقیه ...رقیه نجیب!
ای مهتاب شب های الفت حسین!
ای مظلوم ترین فریاد خسته! 
گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه!
رقیه... رقیه کوچک!
ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا!
دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد
و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات
نور امید را به قلب عمه می تاباند.
رقیه... رقیه صبور!
بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت
دیگربوی بهاررا استشمام نخواهد کرد 
تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی
پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.


ما گمشدگانیم به عرفان رقیه
دلها شده محزون و پریشان رقیه
او دختر معصوم بود و خواهر معصوم
هم عمه معصوم ،نگر شأن رقیه
حاتم که بود شهره آفاق سخایش
محتاج بود بر در احسان رقیه
پرچم زده در شام نماینده زینب
کنسول گری عشق شد ایوان رقیه
گه سینه زند گاه کند ناله و افغان
این هیئت پرشور محبان رقیه
ذهنش بنمود عمه مظلومانه بگفتا
از جان خودم سیر شدم جان رقیه
رفتی ز برم ای به من غمزده مونس
دل خون شده چو لاله ز هجران رقیه
گوشوارۀ غارت شده ات را بگرفتم
شاید بخندد لب خندان رقیه
رفتم به مدینه نکنم شادی و عشرت
پرسد ز من ار خواهر نالان رقیه
کی خواهر زیبای من عمه به کجا رفت
آخر چه بگویم به عزیزان رقیه
گویم به دل ویران مکان شد به عزیزم
آمد پدرش در شب پایان رقیه
بگرفت به دامان سر خونین حسین را
آلوده به خون شد بله دامان رقیه
لبهای پدر بوسه زد و جان به رهش داد
بگریست بر او دیده مهمان رقیه



هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند
آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون 
اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:
پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید 
و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟
پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ 
پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم 
و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم
اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟
پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود،
تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟
پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار 
چشم های گریان من خواهد بود؟
پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، 
طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار
کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.


آه رقیه! چگونه پس از تو تشنگی خویش را به آبی فرو نشانیم؛
حال آنکه همواره صدای کودکانه العطش تو در گوشمان طنین افکن است؟!
چگونه ریگزار داغ آشنا به قدم های کوچکت را از یاد ببریم؛
آن هنگام که بر تربت کربلا سجده می کنیم؟!
نمی دانم دستی که کودک سه ساله را سیلی می زند، 
چقدر بزرگ تر از رخسار اوست؟ 
و خارهای بیابان، لطافت قدم های برهنه او را چند ضربه شمشیر شدند؟
خرابه ای که اندوه رقیه را در خود جای داده بود، 
آن قدر شرم کرد که فرو ریخت؛ 
اما بی شرمی خاندان ابوسفیان در طلب دنیا، تسلّط بر دختر بچه ای
را نیز غنیمت می دانست برای رسیدن به شادمانی پیروزی. 
روح وسیع رقیه در کالبد کوچکش، تکّه ای جا مانده
از حسین بود که باید پرواز می کرد.
شب هنگام است و سنگباران خرابه، فروکش کرده است.
اینک، بغض های جهان را در خرابه ای انباشته اند تا 
خارهای راه را از پاهای زخمی خود، یکی یکی درآورد؛
ولی صبر تو، ارث به جا مانده از حسین است؛
آن هنگام که شهری آسوده سر به بالین گذاشتند و تو سر از بالین سنگ ها برنداشتی.


تو، بخشی از یک اقیانوس بودی که خورشید گرم چشم هایت
ما را با ابرها باران می کرد و هر شب، باران های هزار ساله 
بغضمان از ناودان های دلتنگی حرمت سرازیر می شد.
چقدر تلخ است این همه فاصله از حریم حرمت!
چقدر تلخ است که کبوتر باشیم و نتوانیم بر 
شانه های حرمت بوسه بزنیم! 
نمی دانم کی دست های تشنه زیارت، مرا به ضریح 
مقدس تو می رساند. هر روز ساعت هفت صبح، هفت گل سرخ
غنچه می شوند تا صدای تشنگی تو را هفت بار در گوش هفت دریا بخوانند.
هر روز ساعت هشت، هشت پرنده، هشت بار نامت را
در همه هشتی های خشتی دلتنگت آواز می کنند. 
هر روز ساعت نُه، نسیم نه بار از شش جهت، نامت را در تمام 
طبقات آسمان جار می زند. کاش نسیم صدایت را به خواب هایم
می فرستاد تا از این سکوت سربی شب و روز
که لبریز تنهایی ام کرده است، رهایی یابم!
کاش می توانستم پرواز کنم تا حریم
حرم کوچکت، ای دریایی ترین!



یارب امـشـب چـه شـبـی اسـت. در و دیـوار فـرو ریـخـتـه ی ایـن خـرابـه،
غـزل کـدامـیـن خـداحـافـظی را می ‏سـرایـنـد؟ زینب (س)، 
ایـن بانوی نـور و نافله ‏های نیمه شب، دسـتـی بـه آسـمان دارد 
و دسـتـی بـر سر رقیه ؛ بـخـواب عـزیـز بـرادرم!
بـاز هـم رقیه و گـریـه ‏های شـبـانـه، بـاز هـم بـهـانـه بـابـا و بی ‏قـراری‏ هایـش، 
و این بـار شامیان چـه خـوب پـاسـخ بی ‏قراریِ رقیه را می ‏دهـنـد؛ 
سـر بـریـده سـیـد شـهـیـدان جـهان در کـنـار رقیه اسـت.
آن شـب، هـیـچ کـس تـوان جـدا کـردن رقیه را از سـرِ بابا نـداشـت.
تـو بـا سـرِ بابا چـه گـفـتـی؟ 
چـشـم‏ های پـدر، کـدامـیـن سـرود رفـتـن را بـرایـت خـوانـد
کـه مـانـنـد فرشته ‏ای سـبـک‏ بال، از گوشه خرابه 
تـا عرش اعلا پـر کـشـیـدی و غـربـتِ خرابه را بـرای عمه بـه جـای نـهادی...

ورودسر بریدۀ امام به خرابه،انگار تازه اول مصیبت است. رقیه خود رابه روی سرمی اندازدومثل مرغ پرکنده پیچ وتاب می خورد.می نشیند،برمی خیزد،دورسر می چرخد،به سرنگاه می کند،برسروصورت ودهان خودمی کوبد،خم می شود،زانو می زند؛سر رادرآغوش می کشد،می بوید،می بوسد......
خون سررا بادست وصورت ومژگان خودمی سترد وباخون خودکه ازدهان وگوشه لبها وصورت خودجاری شده درمی آمیزد،اشک می ریزد،ضجه می زند،صیحه می کشد،مویه می کند،روی می خراشد،گریه می کند،می خندد،تاولهای پایش رابه پدرنشان می دهد،شکوه می کند،دلداری می دهد،اعتراض می کند،تسلی می طلبدوخرابه راوجان همه خراباتیان رابه آتش می کشد.
بابا!چه کسی محاسن تورا خونین کرده است؟
بابا!چه کسی رگهای تورابریده است؟
بابا!چه کسی دراین کوچکی مرایتیم کرده است؟
بابا!چه کسی یتیم راپرستاری کندتابزرگ شود؟
بابا!این زنان بی پناه راچه کسی پناه دهد؟
بابا!این چشمهای گریان،این موهای پریشان،این غریبان وبی پناهان راچه کسی دستگیری کند؟
بابا!شبها وقت خواب،چه کسی برایم قرآن بخواند؟چه کسی بادستهایش موهایم راشانه کند؟ 
چه کسی بالبهایش اشکهایم رابروبد؟
چه کسی بابوسه هایش غصه هایم رابزداید؟
چه کسی سرم رابرزانویش بگذارد؟
چه کسی دلم راآرام کند؟
کاش مرده بودم بابا!کاش فدای تومیشدم!
کاش زیرخاک بودم!کاش به دنیانمی آمدم! 
کاش کورمی شدم وتورادراین حال وروزنمی دیدم.
مگرنگفته اندبه سفرمی روی بابا؟
این چه سفری بود که میان سروبدنت فاصله انداخت؟ 
این چه سفری بودکه توراازمن گرفت؟
بابای شجاع من!چه کسی جرأت کردبرسینۀ توبنشیند؟
چه کسی جرأت کرد سرت راازتن جداکند؟
چه کسی جرأت کرد دخترت رایتیم کند؟
توکجابودی باباوقتی مارابرشتربی جهازنشاندند؟
توکجابودی باباوقتی به ماسیلی می زدند؟
توکجابودی باباوقتی کاروان را تند می راندند وزهره مان راآب می کردند؟
توکجابودی باباوقتی آب راازمادریغ می کردند؟
توکجابودی باباوقتی وقتی به ماگرسنگی می دادند؟
توکجابودی باباوقتی وقتی عمه ام راکتک می زدند؟
توکجابودی باباوقتی برادرم سجادرابه زنجیرمی بستند؟
توکجابودی باباوقتی شبهادربیابانهای ترسناک رهایمان می کردند؟
توکجابودی باباوقتی وقتی سایه بانی رادرظل آفتاب ازمامضایقه می کردند؟
توکجابودی باباوقتی مردم به مامی خندیدند؟
توکجابودی باباوقتی که مابر روی شترخواب می رفتیم 
وازمرکب می افتادیم وزیردست وپای شترهامی ماندیم؟
توکجابودی باباوقتی مردم ازاسارت ماشادی می کردند وپیش چشمهای گریان مامی رقصیدند؟
توکجابودی باباوقتی بدنهایمان زخم شد وپوست صورتهایمان برآمد؟
توکجابودی باباوقتی عمه ام زینب سجادرا درسایۀ شتر خوابانده بود واوراباد می زدوگریه می کرد؟
توکجابودی باباوقتی عمه ام زینب نمازهای شبش رانشسته می خواند ودورازچشم ماتاصبح گریه می کرد؟
توکجابودی باباوقتی سکینه سرش رابرشانۀ عمه ام زینب می گذاشت وزارزار می گریست؟
توکجابودی باباوقتی از زخمهای غل وزنجیرسجادخون می چکید؟
توکجابودی باباوقتی ماهمه توراصدامی کردیم؟
جان من فدای تو بادبابا که مظلومترین بابای عالمی!
بابا!من این رامی فهمم که توفقط بابای من نیستی،بابای همه جهانی.
پدرهمه عالمی،امام دنیاوآخرتی،نوۀ پیامبری،فرزند علی وفاطمه ای،
پدر سجادی وپدر امامان بعدازخودتی،توبرادرزینبی!
من اینهارامی فهمم ومی فهمم که توبابای همه کودکان جهانی ومیفهمم که همه دنیابه تونیازمنداست.
اما الان من بیش ازهمه به تومحتاجم وبیشترازهمه،فرزند توام،دخترتوام،دردانۀ توام.
هیچ کس به اندازۀ من غربت ویتیمی ونیازبه دستهای تورااحساس نمی کند.
همه ممکن است بدون توهم زندگی کنندولی من بدون تومی میرم.
من ازهمۀ عالم به تومحتاجترم.
بی آب هم اگر بتوانم زندگی کنم،بی تونمی توانم.
تونفس منی بابا!توروح وجان منی.
بی روح،بی نفس،بی جان،چه کسی تا به حال زنده مانده است؟!
بابا!بیا ومراببر.


کاروان می رود و دخترکی جا ماندست
وسط باغ خزان قاصدکی جا ماندست
لخته خون نیست که در چشم کبودش پیداست
سر باباست که در مردمکی جا ماندست
صلی الله علیک یا بنت الحسین علیه السلام یا رقیه 


تو دختر حسینی و یتیم خطابت می‌ کنن
همه کس عالمی و غریب حسابت می‌ کنن
واسه یتیمی‌ات ظاهراً اشک حسابی می‌ ریزن
ولی شبیه قولاشون نقش برآبت می‌ کنن
صلی الله علیک یا بنت الحسین علیه السلام یا رقیه 


شدی امشب چه خوش مهمان کنار دخترت بابا
نمودی شاد قلب کودک غم پرورت بابا
کنم گیسوی خود را پهن روی خاک ویرانه
که بگذارم بروی گیسوان خود سرت بابا
صلی الله علیک یا بنت الحسین علیه السلام یا رقیه 


مرابا غصه ها دمساز کردند 
به رویم راه غم راباز کردند
چون فهمیدند من بابا ندارم 
مراباتازیانه ناز کردند 


تمام می شوم امشب در آخر قصه
بخواب بانوی احساس! دختر قصه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از در قصه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصه...
صلی الله علیک یا بنت الحسین علیه السلام یا رقیه 


زیارتنامه حضرت رقیه(ع) 
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیك یا سیدتنا رقیه 
علیك تحیه والسلام و رحمه الله و بركاته 
السلام علیك یا بنت امیر المومنین علی ابن ابی طالب 
السلام علیك یا بنت فاطمه الزهراء سیده نساء العالمین 
السلام علیك یا بنت خدیجه الكبری ام المومنین و المومنات 
السلام علیك یا بنت ولی الله 
السلام علیك یا اخت ولی الله 
السلام علیك یا بنت الحسین الشهید 
اسلام علیك ایتها الصدیقه الشهیده 
السلام علیك ایتها الرضیه المرضیه 
السلام علیك ایتها التقیه النقیه 
السلام علیك ایتها الزكیه الفاضله 
اسلام علیك ایتها المظلومه البهیه 
صلی الله علیك و علی روحك و بدنك 
فجعل الله منزلك و ماواك فی الجنه 
مع ابائلك و اجدادك الطیبین الطاهرین المعصومین 
السلام علیكم بما صبرتم فنعم عقبی الدار 
و علی الملائكه الحافین حول حرمك الشریف 
و رحمه الله و بركاته 
و صلی الله علی سیدنا محمد وآله الطیبین الطاهرین 
برحمتك یا ارحم الراحمین . 

نظرات مطلب

فرم ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

درباره سایت

  • vasileh2012@gmail.com
    توجه : برای باز شدن مدیا پلیرها و شنیدن صداها و آهنگها از مرور گر Mozilla Firefox وارد شوید .

آخرین عناوین

تصاویر منتخب 2

ادبیات عشق

دلنوشته ها و متون ادبی و اشعار دینی و عرفانی

اطلاعات سایت

ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ